تبليغاتX

طراحی سایت

قالب وبلاگ

مسافر

طراحی سایت


مسافر
اجتماعی_فرهنگی هنری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390 توسط امیر
حاکم صادق!
حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید. حسن نزد حاکم رفت و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟ حاکم گفت: ممنونم که من را آگاه کردی، همه چیز درست می شود. یکسال گذشت ....ا حاکم گفت: صادقانه مشکلتان را بگویید. کسی چیزی نگفت.
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مهر 1390 توسط امیر
به قول علی آقا دوست عزیزم

مهر با تمام مهربانی اش رسید

شور تازه ای میان کوچه ها دمید

مثل بچه ی کلاس اولی دلم

تا میان های و هوی بچه ها دوید

دوستان خوبم ُ به وبلاگ کلاس اولی هم سر بزنید:

http://sina84.blogfa.com/


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 توسط امیر

به بدرقه ی او که همیشه به پیشباز می رفت

سلام

من برنامه دارم

ولی وقت چندانی نمانده است

با درود

هوشنگ گلشیری


اگر در آبی خرد نهنگی پیدا شود ، راه چاره اش گویا اینست که آب را گل آلود کند تا نبینند که نهنگ است. من البته اگر نهنگ این آب خرد داستان نویسی ایران باشم این طور هاا زیسته ام: گاهی سر به دیوارها کوبیده ام، چه با کار سیاسی ، چه با شرکت در همه ی جلسات کانون از 47 تا حالا ، چه با مقالاتی در نقد . با این همه سعی کرده ام به نسل بعد بی توجه نمانم تا از این آب خرد همان نبینند که من دیده ام . ( آغاز نگاهی به حیات خود از هوشنگ گلشیری در کتاب همخوانی با کاتبان)

یازده سال پیش از این در شانزدهم خرداد 79 پس از سه روز که در کما رفته بود در بیمارستان ایرانمهر نهنگ داستان نویسی ایران به اقیانوس پیوست .
گلشیری به سال ۱۳۱۶ در اصفهان به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانواده به آبادان رفت. خود وی دوران زندگی در آبادان را در شکل‌گیری شخصیت خود بسیار موثر می‌دانست. در سال ۱۳۳۸ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی را در دانشگاه اصفهان آغاز کرد. آشنایی با انجمن ادبی صائب در همین دوره نیز اتفاقی مهم در زندگی او بود. گلشیری کار ادبی را با جمع‌آوری فولکلور مناطق اصفهان در سال ۱۳۳۹ آغاز کرد. سپس مدتی شعر می‌سرود. خیلی زود دریافت که در این زمینه استعدادی ندارد، بنابر این سرودن را کنار گذاشت و به نگارش داستان پرداخت.
وی بعد از مدتی همراه با تعدادی از نویسندگان نواندیش جلسات یا حلقهٔ ادبی جُنگ اصفهان را پایه‌گذاری کرد.
سرانجام گلشیری در سن ۶۱ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری مننژیت که نخستین نشانه‌های آن از پاییز ۱۳۷۸ خورشیدی پدیدار شده بود در بیمارستان ایران‌مهر درگذشت. او را در امامزاده طاهر شهر کرج به خاک سپردند.
مجموعه‌های داستان‌های کوتاه
مثل همیشه (۱۳۴۷)
نمازخانه کوچک من (۱۳۵۴)
جُبّه‌خانه (۱۳۶۲)
پنج گنج (۱۳۶۸)
دست تاریک دست روشن (۱۳۷۴)
نیمهٔ تاریک ماه (برگزیده آثار- کتاب اول 1380)

داستان‌های بلند
شاه سیاه‌پوشان
حدیث ماهیگیر و دیو (۱۳۶۳)

رمان‌ها
شازدهٔ احتجاب (۱۳۴۸)
کریستین و کید (۱۳۵۰)
بره گمشده راعی (۱۳۵۶)
معصوم پنجم یا حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد (۱۳۵۸)
در ولایت هوا، تفننی در طنز (۱۳۷۰، در سوئد).
آینه‌های دردار (۱۳۷۰)
جِن‌نامه (۱۳۷۶، نشر باران، سوئد)

فیلم نامه
دوازده رخ (۱۳۶۷، انتشارات نیلوفر)

آثار غیرداستانی
۱۳۶۱ - ویرایش گلستان سعدی نسخهٔ تصحیح شدهٔ محمدعلی فروغی.
۱۳۷۸ - باغ در باغ مجموعه مقالات
۱۳۷۴ - در ستایش شعر سکوت، (دو مقالهُ بلند در بارهُ شعر).
۱۳۷۶ - جدال نقش با نقاش، بررسی آثار سیمین دانشور (از آتش خاموش تا سووشون)


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 توسط امیر

 


شما واژه فروهر را بسیار شنیده اید و شاید نماد آن را توی خونه نگه داری کنید یا آن را به عنوان افتخار ایرانی بودن در گردن خودتون بندازین اما تا حالا فکر کردید فروهر نشانه چیست و چه معنی و مفهومی دارد:

واژه ی فروهر به معنی پیش برنده می باشد و یکی از  نیروهای پنچ گانه وجودی انسان می باشد. فروهر در حقیقت ذره ای از پرتو اهورایی می باشد که در وجود انسان از طرف خداوند به ودیعه گذاشته شده است و باعث پیشرفت و تکامل انسان بوده ، تن و روان را به سوی رسایی و جاودانی رهبری می کند.

باید اشاره کرد که پس از مرگ ، فروهر انسان به همان صورت اولیه اش به اصل خویش می پیوندد. زرتشتیان برای فروهر شکل و نگاره ای درست کرده، آن را آرم مخصوص به خود قرار داده که هر قسمت آن مفهوم ویژه ای دارد.

پیرمرد: نگاره فروهر از سر تا سینه همانند پیری جهاندیده و دانا و کامل می باشد.

دست های افراشته به سمت بالا: نشان ستایش به در گاه اهورا مزدا می باشد.

حلقه ی دست: نشانه ی پیمان با خداوند.

بالهای گشاده و سه طبقه: نشانه ی اندیشه و گفتار و کردار نیک می باشد که انسان به کمک آن به درجه کمال و رشد می رسد.

دایره میان نگاره: نشان بی پایان روزگار و برگشت اعمال و کردار انسان به خودش می باشد.

دورشته ی آویخته: نشان شپنتا مینو و انگره مینو می باشد.

دامن سه طبقه: نشانه ی بد اندیشی(دژمت)،بد گفتاری(دژوخت) و بد کرداری(دژورست) می باشد که باید به زیر افکنده شود.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 توسط امیر

(گزیده‌ای از شعرهای)

ویسواوا شیمبورسکا

ترجمه‌ی مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی و چوکا چکاد

 

پیاز

پیاز چیز دیگری‌ست.
دل و روده ندارد.
تا مغزِ مغز پیاز است.
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می‌تواند بی‌دلهره‌ای
به درونش نگاه كند.
در ما بیگانه‌گی ووحشی‌گری‌ست
كه پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت‌های داخلی در ماست
آناتومی پرشور
اما در پیاز به جای روده‌های پیچ‌درپیچ
فقط پیاز است.
پیاز چندین برابر عریان‌تر است.
تا عمق، شبیه به خودش.
پیاز وجودی‌ست متناقض
پیاز پدیده‌ی موفقی‌ست.
لایه‌ای درون لایه‌ای دیگر به همین ساده‌گی
بزرگ‌تر كوچك‌تر را در بر گرفته
و در لایه‌ی بعدی یكی دیگر یعنی سومی چهارمی.
فوگ متمایل به مركز
پ‍‍ژواكی كه به كُر تبدیل می‌شود.
پیاز، این شد یك چیزی:
نجیب‌ترین شكم دنیا.
از خودش هاله‌های مقدسی می‌تند
برای شكوهش.
در ما ـ چربی‌ها و عصب‌ها و رگ‌ها
مخاط و رمزیات.
و حماقتِ كامل شدن را
از ما دریغ كرده‌اند. ¡


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 توسط امیر

 

کتاب جان روزت مبارک

آدم ها ....... کتاب ها ....... 

کتاب ها مثل آدم ها هستند:

بعضی ازکتاب ها لباس شان ساده است وبعضی لباس های عجیب وغریب ورنگارنگ دارند بعضی از کتاب ها برای ما قصه می گویندتا بخوابیم وبعضی می گویندتا بیدارشویم. بعضی ازکتاب ها تقلب می کنند و بعضی از کتاب ها دزدی می کنند.

بعضی از کتاب ها  هرچه دارند از دیگران دارند و بعضی هرچه دارند به دیگران می بخشند. بعضی ازکتاب ها پر حرفند ولی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالمه حرف گفتنی دردل دارند.

بعضی از کتاب ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوند و بعضی را باید به تیمارستان برد . بعضی از کتاب ها بیمارند,  بعضی از کتاب ها تب دارند  و هذیان می گویند.

بعضی ازکتاب ها کودکانه ولوس حرف میزنند و فقط غر می زنند و نصیحت می کنند. بعضی ازکتاب ها پیش از تولد می میرند و بعضی تا ابد زنده هستند.

آدم ها مثل کتاب ها هستند:

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا بفهمیم و بعضی را نخوانده باید دور انداخت.از روی بعضی ازآدمها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند و بعضی ازآدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی ازآدم ها خط خوردگی دارندو بعضی ازآدم ها غلط چاپی دارند.

بعضی از آدم ها نمایش نامه اندو در چند پرده  نوشته می شوند. بعضی از آدم ها جدول و سرگرمی دارندو بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت, بعضی از آدم ها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی از آدم ها را می توان در کیف مدرسه گذاشت.

بعضی از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند و بعضی مخصوص بزرگسالان و بعضی از آن هاکه برای نوجوانان نوشته می شوند,خیلی کودکانه وسطحی اند. 

 زنده یاد قیصرامین پور/از کتاب بی بال پریدن


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم مهر 1389 توسط امیر

این قفس چیست؟

اگر مرغ هوایی ، این قفس چیست؟

امروز روز مولاناست .

نامگذاری این روز واقعاً یعنی چه؟

روز مولانا چه اتفاقی می افتد ؟

آیا بزرگداشت شخصیت های علمی و ادبی و فرهیخته به این معناست که از پیکر های آنان مجسمه و تندیس بسازیم ؟ و یا نامشان را بر کوچه ها و خیابان ها و تالارها و تعویض روغنی ها و نجاری ها و ...... بگذاریم ؟

آیا بزرگداشت به این معناست که ادعا کنیم این شخصیت از آن ماست؟

روز شخصیتی را بزرگداشتن به معنی اینست که از افکار  آنان برای بهبود روابط اجتماعی و فردی در جامعه استفاده کنیم. از اندیشه های آنان بهره ببریم . با اندیشه هایشان آشنا شویم . از آن من بودن شخصیت در ارتباط با افکار و اندیشه های اوست .

مولانا و حافظ و حسابی و ....... کاسه های گلین و سفالین نیستند که در جعبه های شیشه ای گوشه ی موزه ها و نگارخانه ها فقط به درد تماشا ی محض بخورند. یا کتاب هایشان در قفسه های کتابخانه ها گرد بخورد . اینان پشتوانه های فرهنگ و تمدن و علم دیارمان اند.

مولانا به عنوان یک روانشناس ، جامعه شناس و متخصص در مسائل عرفانی دینی و اجتماعی و انسانی ، مملو از راه های زندگی برای جهانیان است.

از نگاه مولانا به برخی از صفات و خصوصیات انسانی اشاره می کنم :

تکبر : /  نردبان خلق این ما و منی ست                  عاقبت این نردبان افتادنی ست

حرص : / کوزه ی چشم حریصان پرنشد           تا صدف قانع نشد پردرنشد

ادب : / از خداجوییم توفیق ادب                    بی ادب محروم از توفیق رب

آگاهی : / ای برادر تو همه اندیشه ای           ما بقی خود استخوان و ریشه ای

عشق : / هرکه را جامه ز عشقی چاک شد         او ز حرص و عیب کلی پاک شد

بد اخلاقی : / گر تو را حق آفریند زشت رو            هان مشو هم زشت رو هم زشت خو

همدلی : / ای بسا دو ترک چون بیگانگان      ای بسا هندو و ترک همزبان

عمل و عکس العمل : / بوی کبر و بوی حرص و بوی آز      در سخن گفتن بیاید چون پیاز

لقمه ی حلال : / علم و حکمت زاید از لقمه ی حلال

طلب : / منگر آنکه تو حقیری یا ضعیف             بنگر اندر همت خود ای شریف

مهربانی : / اشک خواهی رحم کن بر اشک ها            رحم خواهی بر ضعیفان رحم آ

کوشش : / با توکل زانوی اشتر ببند

جهل و نادانی : / ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت

تطابق عمل و نتیجه : / چون بکاری جو نروید غیر جو

امکانات و ثروت : / آب در کشتی هلاک کشتی است      لیک اندر زیر کشتی پشتی است

دوست یابی : / چون بسی ابلیس آدم روی هست            پس به هر دستی نباید دست بست

مشورت : / مشورت در کارها واجب شود

و بسیاری صفات دیگر که اگر در مکتوبات حضرت مولانا بگردیم خواهیم یافت .

 

دیوان کبیر شمس را ورق می زدم که حضرتش فرمود:

رو سر بنه به بالین  تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن. .....

چه زیباست این غزل ، خصوصاً وقتی با صدای بزرگ مرد ، شجریان ، خوانده شود و در آشیانه در بهرز، زیر نور ماه ، بشنوی.

سهراب گفت : چشمها را باید شست ! 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 توسط امیر

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 توسط امیر

احتمالا بهار می آید.

1

مژده ای دل که یار می آید

بگذاری قرار می آید

در زمستان هوا کمی سرد است

احتمالا بهار می آید

یا به همرا ه یک هواپیما

یا که با یک قطار می آید

شده همراه وانت میوه

شده همراه بار می آید

برگ سبزی اگر که رو بکنی

با تو فورا کنار می آید

یک نفر با ریا ل یا دینار

یک نفر با دلار می آید

تو فقط پا چه را فراهم کن

خود به خود پاچه خوار می آید

می شود آنقدر خودش پایه

که به آدم فشار می آید

باغبانی ا ست در محله ی ما

تا بگویی به کار می آید!

روز جمعه اگر کنار زمین

بگذاری نوار می آید

مثل پروین و نازی و فخری

می دهد افتخار می آید

غصه ی یار را نخور دیگر

بکشی انتظار می آید

می رود ساز بادی و جایش

دف و سنتور و تار می آید

وعده های قشنگ از بالا

مثل یک آبشار می آید

این چه شهریست ، پشت اندر پشت

مردک پر شعار می آید

فقط از لوله ی اتو شویی

صبح تا شب بخار می آید

هی بلاهای صادراتی از

کشور همجوار می آید

چند وقت است بوی ناجوری

دارد از این دیار می آید

 

2

معضلاتش اگر چه خیلی تلخ

به نظر خنده دار می آید

روده بر می شویم از خنده

تا صدای شعار می آید

در سخنرانی فلانی هی

جملات قصار می آید

خنده وقتی که بگذرد از حد

 گریه بی اختیار می آید

توی اوضاع فعلی کشور

طنز خیلی به کار می آید

می شود گفت مشکل از خود ماست

هر چه بر روزگار می آید

پدر و مادری که آن طورند

بچه اینطور بار می آید

پت و مت می رود به دانشگاه

پرفسور بالتازار می آید

می رود با دوچرخه اش سر کار

ماکسیما را سوار می آید

پشت هم در مناسب عالی

چهره ی ماندگار می آید

بر زبانم همان که می گویند

اسم آن را نیار می آید

شعر مان را اگر عوض نکنیم

تهمت بی شمار می آید

می توان گفت تا بخاری هست

چه کسی توی غار می آید؟!

چون که دختر رسد به سن بلوغ

خانه اش خواستگار می آید

نصف شب سرد بود فهمیدیم

سوز از یک شیار می آید

فیل از فایل ریشه می گیرد

ماز از مازیار می آید

چه قشنگ است شعر این شکلی

نوبت انتشار می آید

پس بگو از بهار و عشق و امید

مژده ای دل بهار می آید .....

شاعر: مهدی استاد احمد

روزنامه بهار / یکشنبه 16/12/88

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 توسط امیر
مسافر سه ساله شد 

ششم اسفند ۸۵ بود که به قول بچه ها وارد« دنیای مجازی »شدم  و مسافر رو پدید آوردم .

تو این سه سال از هر دری سخنی گفته شد و برخی بسته به حال و هوای روزگار و برخی بنا به مناسبتی .

سپاس از همه دوستانی که ا ین تارنما را مورد لطف قرار می دهند و سر میزنند و با نظرات و انتقادات خود همراهی می کنند.

امیدوارم  این مسیر پیوسته پر رهرو باشد.

اینکه تولد مسافر رو  حدود یک هفته دیر تر پاس داشتم ُ به خاطر مشغله های کاری بود . باشد که این مسافر سه ساله بر من ببخشاید.

تا فردا ........    


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک