تبليغاتX
مسافر
مسافر

اجتماعی_فرهنگی هنری

Home Email Archive Designer

سلام

این روزها اینجا همه چیز خوبست . همه هم خوبند . مدرسه خوبست . بچه ها خوبترند . معلم ها هم هی بد نیستند و دلشان خوش است که زنگ های تفریح مدیر بهشان شیر می دهد . اگر چه از بی وزیری این برج حقوقشان را دیرتر دادند و چکهایشان برگشت خورد و نزول قسط هایشان .... نه ببخشید بهره ی قسطهایشان بالا رفت و .... اما همه چیز خوبست . حال می ماند دیر به روز شدن این بی شب و روز در این دیار غریب که برای عمو علی گفتم که : « فرصت کم است و حوصله کمتر عمو علی» . نیمی از روز در پی ارشاد آینده سازان مملکت و نیم دیگر سرگرم زندگی و نشستن ور دل کتاب و زن و سینا و  به قول هومان گمگشته همنشینی با مارکس و کنت و هگل و از این قماش  تا شاید راهی بیابم از برای فرار از این بیغوله ی بی در و دروازه .چرا که معتقدم هیچ جامعه ای بالاتر از سطح رشد معلمانش رشد نمیکند . پس حال که زورمان نمیرسد این ارابه ی به گل نشسته ی آموزش و پرورش را تکان دهیم . ناچار باید از خودم شروع کنم . بزرگی مرا فرمود که اگر نمیتوانی در سیستمی کار کنی . خودت را بالا بکش و نجات بده  و اینگونه است که دست و پا میزنم شاید راه نجاتی بیابم و  فکر نکنم فرصتی دست دهد تا به این زودیها به فرموده ی استاد و دوست گرانقدرم جناب فروغی «تارنمایی» بر این سفیدی ها نقش بندد چرا که حسابی تارم و تاریده ام از این همه تاری. تا چه پیش آید و چه در نظر افتد. البته اگر ربط داشته باشد!.

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 23:33 توسط امیر |


مهر بی مهربانی زمانه و پرواز بزرگ مرد موسیقی ایران  استاد پرویز مشکاتیان

«سرو آزاد»، «مژده ی بهار» می داد باصدای بسطامی و هرگاه «لحظه ی دیدار» را که قلمی اخوان بود می خواند و با مضراب هایی که از سر احساس بر ساز می زد ، سراسر وجودمان لبریز از شوق شنیدن می شد . و چه عظیم تصنیفهایی که ساخت و بزرگان آواز ایران چه دلنشین خواندند .

هیچ کس فکرش را هم نمیکرد که چه نزدیک بود و در شب آغاز پاییزفرا خوانده شد و گفت:

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم  

باز می لرزد دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم  ......

و آنگونه بود که آن نخورده مست ، جام حیات را تا ته سرکشید و رفت تا دیگر نبیند ناشادی ها و ستم ها و بدی های روزگار و اهالی اش را .

جز این نمی توان گفت که :

زخمه بر ساز آسمان زد و رفت

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 19:42 توسط امیر |


امشب نگاه آسمان تاریک تر شد

انگار راه پر زدن باریک تر شد

مهتاب چشم از دیدن خورشید پوشید

اما ستاره با سحر نزدیک تر شد

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 0:59 توسط امیر |


امشب سر مهربان نخلی خم شد

مهتاب گرفت شهر در ماتم شد

از خانه ی دور بیوه ای شیون کرد

همبازی کودک یتیمی غم شد    (از مرحوم قیصر)

و چنین بود که شمشیر جهالت فرق عدالت را شکافت تا در ادواد اخلاف تاریخ بماند این مرام مقدس نمایان که تنها به ظاهر دین میپردازند و مدام جاهلانه شمشیرهای زهرآگینشان را آخته کنند و عادلان به گونه های مختلف بافرقهای شکافته تن برخاک کشند .

 اما روح بلندشان بربلندای تاریخ بشریت تا ابد در پرواز است.

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 1:44 توسط امیر |


زمانه ای در ده کوچکی مناره ای بود که روزی چند بار صوت خوشی از آن برمی خواست . طنین صدا به گونه ای بود که هر شنونده ای را به خود جلب می کرد . یکی از پشت پیش خوان مغازه اش می آمد ، یکی داسش را زمین میگذاشت و دیگری کودکش را بغل می کرد و می آمدند و یکی هم کلاس درسش را رها میکرد و می شتافت . همه می آمدند و زیر منار جمع میشدند و راز و نیازی و حالی و احوالی و .....

تا اینکه یکی آمد و زمینهایشان را خرید و برج ساخت ، دیگری گله هایشان را خرید و کشتارگاه ساخت . در این میان صدای منار هنوز می آمد. اما آنقدر برج و به قول امروزی ها خانه های قوطی کبریتی دور و بر منار ساخته شده بود که کمتر منار دیده می شد . اما هنوز صدای منار می آمد.

در خانه ای کسی مرده بود و بعد از چند روز از بوی گندش فهمیدند . خانه ی یکی را دزد می زد و همه فکر می کردند صاحب خانه است می خواهد اسباب کشی کند . و ....

اما منار هنوز می خواند و. صدایش می آمد ، ولی چه سود ، دیگر کسی صدایش را نمی شنید.  
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 ساعت 0:49 توسط امیر |


مرد محبوس قفسرا برداشت

و دو تک ضربه به دیوارش زد

شاید آن بلبل فرسوده ی پیر

قصد آواز کند با دل تنگ

گوشه ی دلکش آزادی را

لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 19:33 توسط امیر |


زیر نور ماه

این بار رفتنم به ولایت حال و هوای دیگری داشت . به محض رسیدن به خانه ی پدری ، دلم هوای آسمان مهتابی کرد و حس کردم انگار حسابی دلم برای خودم تنگ شده است. و از من بیدل تر شیخ گمراه که همراهم شد و دو به دو بر فراز بهرز( کوه خاطرات و شب ماندن های با بچه ها و ساز داوود .)  ماندیم تا سه و چهار بامداد و چشم بر ماه و گوش بر نوای ساز علیزاده و آواز شجریان و اندکی گپ دوستانه و دراز کشیدیم بر صخره در سکوت و نسیمی که صورتمان را نوازش می کردو اندک اندک سرمای شب تابستانی دیارمان که سرازیرمان کرد به سمت خانه.

فردا دیدن معین سر دکه اش و ساعتی که نشستیم و چای خوردیم و شعر تازه اش را که برایم خواند بغضم گرفت که این غم نان یا به قول معین شکم چه به روز آدم که نمی آورد. داوود را هم دیدم . مثل همیشه ذوق کردم و شاپور را که مجموعه اشعارش را برای چاپ داده است و امیدوارم در این اوضاع از ارشاد مجوز بگیرد.

شب در خانه باغ محمد محرابی در کنار اجاق و چای داغ و سیب گلاب و صدای جواد « که تازه شاگرد استاد لطفی شده » و طبق معمول شیخ گمراه ماندیم . محمد چادر هم زده بود اما ترجیح دادیم در ایوان زیر نور ماه بنشینیم . سینا خوابید و باران هم ، دختر محمد را میگویم . و نرگس وکبری هم غرق گفتگو ی زنانه و گاهی هم همراه می شدند با ما در شعر و موسیقی و شعر خواندیم و ساز زدند و از هرتصنیفی حرفی تا کم کم ستاره ی صبح دمید. حرم آتش مانع از هجوم سرما بود. سپیده سر زد و هنوز جز زن و بچه ها چشم بر هم ننهاده بودیم . از آب گواراو سرد چشمه ی کنار رود صورتی صفا دادیم و کتری بر آتش نهادیم و محمد از ده بساط صبحانه مهیا کرد و نوش جان کردیم و نه صبح باز گشتیم . دراز کشیده بودم که ابراهیم گفت قصد رودخانه ی حسین آباد کرده اند . ظهر در مسیر رودخانه که جوی خانه شده بود بالا رفتیم و گردابی یافتیم و تنی به آب زدیم و آتش و سیخ و کباب و خاطرات روزهای صحرا گردی و ساز ابراهیم.

این بار با ماه سفر کردم.  

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 0:47 توسط امیر |


امروز سالگشت برانگیختن بهترین انسانها و تولد بهترین کتاب ها است که نخستین کلامش به خواندن است (اقراء ) و فرجامین کلامش به انسان ( الناس) و میان این دو مسیری است از برای انسان شدن از طریق خواندن. و چه نیک معلم بزرگ شهید شریعتی خطاب کرد به همه «احسان» های عالم که بخوان و بخوان و بخوان . که سرانجام این خواندن به انسان شدن است و آنگاه برگزیده شدن انسانی که سرشار از دانایی است و نه انتصاب به شیوه ای که حاکمان جور بر مردمان تحمیل میکنند . و چه دستاویزی است نام انسانهای پاک و بزرگ که ناپاکان و ریزنقشان امروز به واسطه ی آن خویش را مبعوث می دانند .

باشد که عید مبعث برانگیزد دلهامان را و افکارمان را. 

 بر همگان شاد باد این روز .

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 9:32 توسط امیر |


هر کی

                 مَرده 

                                     روزش مبارک....!

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 9:50 توسط امیر |


پس از اعلام نتیجه ی انتخابات و آن شعبده ای که  به راه انداختند ، نه حوصله ای برایم مانده بود و نه دل . دماغ تماشای تلوزیون مملو از دروغ و نیرنگ را داشتم وتنها راه پیش رویم امتحانات پایان ترم بود که درگیرم کرد و البته افسوس خوردن به حال  جماعتی که مایوس از اجرای عدل راهی جز کوبیدن پا بر آسفالت خیابانها نداشتند.

 قصد نوشتن در باره ی انتخابات را نداشتم  اما این مطالب را در پاسخ دوست عزیزی که مرا دعوت به اعتراض کرد و انگار توقع داد و فریادی از من معلم داشت مینویسم.و به همین خاطر به ناچار برمیگردم به سالها پیش و امیدوارم که خسته کننده نباشد.

 شريف امامي در اسفند ماه سال 1339 كابينه خود را به مجلس شوراي ملي معرفي كرد و پست وزارت آموزش و پرورش را به دكتر جهانشاه صالح سپرده  شريف امامي هنگام اعلام برنامه هاي خود گفت((راجع به حقوق معلمان بايستي به اطلاع  برسانيم كه با تبعيض فاحشي كه پايين مي گرفتند و حقوق بسيار كمي داشتند كه اين كار شده است.

در جلسه روز يكشنبه دهم ارديبهشت ماه سال 1340 جانشاه صالح وزير فرهنگ لايحه اشل حقوقي جديد فرهنگيان  را تقديم مجلس كرد.به موجب اين لايحه حداكثر حقوق آموزگاران 10600 ريال و حقوق دبيران14500ريال پيش بيني شده بود. اين لايحه داراي جدول حقوقي و بسيار مفصل بود.انتشار خبر اين لايحه واكنش معلمان به خصوص دبيران دبيرستان ها را برانگيخت.

معلمان شهر تهران به دعوت باشگاه مهرگان كه رياست آن با محمد درخشش بود براي اعتراض به لايحه اشل حقوقي از صبح روز شنبه 12 ارديبهشت ماه، سال 1340 در ميدان بهارستان مقابل مجلس شوراي ملي تجمع كردند.با تحريك نيروي شهرباني درگيري معلمان با پليس آغاز شد.و در اين درگيري سرگرد ناصر شهرستاني كه از دست معلمان كلافه شده بود مستقيما به سمت معلمان با اصلحه كمري شليك كرد و گلوله اي به سر معلم 29ساله اي بنام ابوالحسن خانعلي برخورد كرد و خون او سنگفرش بهارستان را رنگين كرد و دو نفر هم مجروح شدند.

ابوالحسن خانعلي اهل روستاي كن تهران دبير فلسفه و عربي دبيرستان جامي در غرب تهران بود.وي با مدرك ليسانس معقول و منقول در سال 1335 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد.هنگام شهادت،علاوه بر شغل معلمي دانشجو دوره دكتري فلسفه دانشگاه تهران بود.خانعلي گرايش سياسي معيني نداشت و در تظاهرات ميدان بهارستان هم نقش رهبر يا سخنران يا سخنگو نداشت.او معلمي بود در كه برابر دفاع از حقوق صنفي خود در يك اجتماع صنفي شركت كرده بود.

اين اتفاق در حالي رخ داد كه مجلس مشغول بررسي لايحه اشل حقوقي معلمان بود و يكي از نمايندگان از جا بلند شد و گفت((بيرون معلمان را مي كشند و ما اينجا لايحه حقوق آن ها را بررسي مي كنيم))و به دنبال آن جلسه مجلس به هم خورد.

روز چهارشنبه 13 ارديبهشت تابوت معلم شهيد بر سر دست معلمان و دانشجويان تا ميدان بهارستان تشيع شد و عزا داران خواستار استعفاي نخست وزير و محاكمه قاتل معلم بودند.در روز 16 ارديبهشت شاه با استعفاي شريف امامي موافقت كرد و علي اميني نخست وزير ايران شمرد.در روز 18 ارديبهشت در تجمع معلمان روز 12 ارديبهشت بنام روز معلم نامگذاري شد.

درست است که در مدت هفده سال از 40 تا 57 کمتر صدای اعتراض معلمان شنیده شداما همان معلمانی که جنازه ی خونین خانعلی را در سال 40 برسر دست مببردند نسلی را پرورش دادند و تربیت کردند که هفده سال بعد رژیم پهلوی را سرنگون و انقلاب اسلامی را به بار نشاندند.

وقتی یادم به جمله ی شهید مطهری می افتد که خویش را بنده ی معلمی می داند که اندیشیدن را بیاموزاند نه اندیشه ها را ، پس باید به گونه ای عمل کرد که نسلی اندیشمند پدید آید و این نسل خودش را هش را بیابد. نه مانند این روزها که فرزندان این مردم را به اسم خس و خاشاک در مقابل طوفان بی انصاف مقتدران قراردهند.

با حضور اولين نشانه هاي انقلاب در سال 56 معلمان بار ديگر وارد صحنه شدند در اين سال ها كانون هاي مستقل معلمان شكل گرفت.حتي باشگاه مهرگان نيز فعاليت خود را تجديد كرد.اما معلمان تمايل زيادي به پيگيري خواسته هاي صنفي خود نداشتند،اكثر معلمان بدون تاكيد بر مسايل صنفي در تظاهرات ضدشاه شركت مي كردند.

اعتصاب بزرگ معلمان در ماه هاي مهر و آبان 57 همراه با نسلی که تربیت شده بود تا خود بیاندیشد و بتواند بر قدرت جور و ستم بشورد و فائق آید و آماده ی اعتراض بود به انقلاب اسلامي شتاب بيشتري بخشيد بعد از پيروزي انقلاب در بهمن 57آموزش و پرورش دستخوش تحولات گسترده اي شد.گفتمان سياسي-ايدئولوژيك بر اين وزارتخانه غالب شد.اكثر مديران و بسياري از معلمان به دلايل سياسي مشمول پاكسازي شدند.

جرقه هاي فعاليت صنفي در سال 60 به كلي خاموش شد و تنها تشكل هاي اسما" سياسي مانند انجمن اسلامي معلمان و بعد ها رقيب آن جامعه اسلامي معلمان توانستند موجوديت خود را حفظ كنند.

در 12ارديبهشت سال 58و اولين سالگرد شهادت خانعلي بعد از انقلاب استاد مطهري به دست تروريستي از گروه فرقان به شهادت رسيد و روز معلم ماندگار شد.

   از سوی دیگر قصد ندارم صفای این صفحات را به خشونت و سیاهی سیاست آنهم از نوع ایرانی و امروزی اش آلوده کنم، چرا که این صفحات را برای گپی با دوستان دور و نزدیک و گفت و شنودی از فرهنگ و هنر و جامعه شناسی و بعضا تاریخ ایران و مواردی از این فبیل پیش روی خویش و دوستان قرار داده ام و از شخصیتهای سیاسی و افکار سیاسی که بیشتر به سیاه کاری میماند، تا جایی که بتوانم به دورم.

هزار سال پیش ناصر خسرو سروده است:
جهان را به آهن نشایدش بستن
به زنجیر حکمت ببند این جهان را

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 18:18 توسط امیر |


Home | Archive | Email

iframe src='http://asrarsem.parsiblog.com/links' frameborder=0 width="100%" scrolling=auto>